می ترسم روزی بیایم و دیگر نباشی
می ترسم بخوانمت و روی برگردانی
بخواهمت و بی جواب بگذاری
میترسم روزی بیایم و دیگر کار از کار گذشته باشد
بیایم و تو رفته باشی
رفته باشی و دیگر نبینمت
ببینمت و نشناسمت
می نویسم که نماند
می نویسم که نماند و رنجم دهد
در ورای کفر ایمانی هست که در جمعیت داشتن ها کمتر می توان از آن نوشید
بی کسی محض
و من در میان کسانم بی کسم
و من آواره کوچه های بی کسی شده ام تا از تو نشانی بیایم
و از همه برخورداری ها دل بریده ام تا دلی برای دلدادن بیابم
و از جمعیت خویش پنهان شده ام تا نشانی بیابم
تا خویش را آنگونه که باید بیابم
و راه را گم کرده ام
من از برای تو تا بدین جا آمده ام
تا کفرم را به تو نشان دهم
کافر خویش را در آغوش گیر
که از برای او سرپناهی جز تو نیست
او که از خانه و کاشانه و شادی ها و لذت ها دلکنده
و در میان این ویرانه های خویش دنبال تو می گردد
و تا نبیند قرار نمی گیرد
و انس نخواهد گرفت و پیوند نخواهد بست
و آرام نخواهد شد
پس کجایی
.....
گلی گم کرده ام می جویم او را
به هر گل می رسم...........