هر زمانی که خواستم از خدا تصویر ذهنی بسازم تبدیل شد به یک تابوی قدیمی که حتی دوست داشتنش بدون هیچ خواستن دیگه ای محال بود
اما تو لحظه هایی که از درد تنهایی احساس تو خودم می چیدم
درست تو همون لحظاتی که تو عمق تاریک وجودم بدون هیچ پیش زمینه ای و گذشته ای
حرکت می کردم
حسی داشتم نمی دونم از کجا بود از چه جنسی بود؟
فقط می دونم چی نبود...
از جنس خیال نیست
از جنس تلقین و وهم نیست
شاید اسمشو بشه گذاشت شعور
یا درک ...نمی دونم
فقط میدونم حسی صمیمی جاری شده بود مییون
سکوت من و محیط
حسی بود که تمام وجود به یکباره تبدیل به ذره ای میشد و
تو رو غرق می کرد در یک کل حقیقی
............هر چی تلاش کردم بشکنمش و تحلیلش کنم نتونستم
انگار کار احمقانه ای بود
رهاش کردم حسی رو که در هیچ فرمولی منطقی جواب نمیده
و از هیچ احساسی برای تجلیش مدد نمی گیره...
یقینا در همون جایی قرار خواهد گرفت که باید...