هوشیارترین و آشناترین مردم احساس هر کسی را تنها در سخنش میجویند و این غفلت شگفتی است...
سلام
متنی رو امروز برای شما مخاطب گرامی تایپ و آماده کردم از دکتر شریعتی درباره تفاوت ایمای بی عشق و عشق بی ایمان و تمام امیدم و اعتقاد بر این بود که انشااللاه بتونم در جهت ترفیع بینش فکری و اعتقادی شما برادران و خواهران بزرگتر از خودم گامی هر چند کوچک برداشته باشم
البته مقدار زیادی از نوشته های گذشته هم به همین منوال بوده و من موقع مطالعه سعیم بر اینه که موضوعاتی رو که احساس میکنم نسل معاصر من با اون درگیره و یا در اون دچار انحراف شده رو در بین نوشته های شخصیم بگنجانم
و احساس می کنم در زمان حاضر که زندگی ها به سمت باری به هر جهت گونه میل کرده وظیفه ای مهمتر از نوشتن مطالبی پیرامون موضوعات سطحی و نفرین و ناله های عشق های کودکانه و خام داشته باشیم
و در آینده هم تمام سعیم رو خواهم کرد
و در آخر مخاطب بزرگوار من حتما مطلع شدید که مطالبی رو که درباره زیبا دوست داشتن و عشق هایی در سطح بالا قبلا قرار دادم بسیار مقدسند و قابل ستایش
ممنون از حسن توجه شما بزرگواران.
ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان
اسارت در خود
ایمان بی عشق تعصبی کور است و عشق بی ایمان
کوری متعصب
عشق بی ایمان هوایی است برای هیچ و عطشی است
به سوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب
و دروغی است که آن را نمی شناسی
مگر به آن برسی و چون به آن رسیدی همچون سایه ای موهوم
محو می گردد
و جز خاکستر یاس و بیزاری و نفرت برجا
نمی ماند
عشق بی ایمان تا هنگامی هست که
معشوق نیست
و چون هست شد نیست می گردد
این عشق با وصال پایان می گیرد و آن عشق با وصال
آغاز
ایمان بی عشق همچون محفوظاتی است
که در انبار حافظه محبوس است و علمی جامد و مرده است
و با روح در نمی آمیزد
و این است که عالمی پدید می آورد جاهل
و می بینیم که چه بسیارند چه زشت
و ایمان بی عشق نیز زندانی است
پر از زنجیر و غل و بند که روح را می میراند
و دل را ویرانه می سازد
و زندگی کلمه ای بی معنی می گردد
و انسان لفظی محمل
و آثارش عبارت است از
ریش و تسبیح و مهر نماز و انگشتر عقیق
و طهارت دقیق
و عشق بی ایمان آثادش عبارت است از
زیر ابرو برداشتن و قر و غمزه استعمال مردن و
رنگ های مختلفه به خود مالیدن
و پشت چشم نازک کردن و غیره که همه متوجه اسافل است
و بس که قلمرو این عشق از این مرز نمب گذرد
و اما ایمان پس از عشق چه بگویم!
همین ایمان بی عشق که موهوماتی زشت و بی روح و منجمد است
و همین عشق بی ایمان
که جوش و خروش و شر و شورهای فصلی از زندگی است
که با پیری و یا ازدواج یا کم غذایی و یا قرض و پست اداری
و یا یک نامزد پولدار دیگری که پدری دارد حاجی
و پا به مرگ منتفی می شود
و چه بگویم؟
حتی در اوج طغیانش اگر توی خیابان زهرابت گرفت و ناراحتت کرد
آن را فراموش می کنی...
نمیدانم...
در آغوش کدامین مادر آرامش خواهم گرفت
با کدامین شب در خواهم آمیخت
از کدامین سیاهی خواهم گریخت
با کدامین یاد خواب جدایی را به یاد خواهم آورد
از کدامین آشنایی خواهم گریخت
با کدامین مذهب راه را خواهم یافت
از کدامین هدف مذهبم رنگ خواهد گرفت
با کدامین دست نواخته خواهم شد
از خاطره سوز خواهم گرفت
با کدامین قلم نگاشته خواهم شد
از کدامین گرایش فهم خواهم شد
با کدامین فکر یافته خواهم شد
و از کدامین احساس رنگ خواهم گرفت
با کدامین نگاه پیوند خواهم بست
از کدامین پیوند بند خواهم گسست
با کدامین درد نمایان خواهم شد
از کدامین ایمان التیام خواهم یافت
تا چله کدامین عزیز تاریخ آواره خواهم ماند
و از آوارگی کدامین گمگشته ای غمگین خواهم شد
...
و در کدامین چهارشنبه تاریخ حیاتی دوباره خواهم یافت
و از کدامین سال فراموش خواهم شد...
خدایا به من قدرت آن را عطا کن که بتوانم
بدان اندازه که او را دوست میدارم
نیاز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم...