و با چشمانی هراسان و سراسیمه انتظار نگاه های مغرورش را به پای هر آیبده بیهوده ای می دوزد
و دل آسمان پیوندش به صدای هر رهگذر پوچی می تپد...
شگفتا وقتی که بود نمی دیدم
وقتیکه می خندید نمی شنیدم
.
.
.
وقتی دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند
....
وقتی از دستش دادم
.
.
.
...فهمیدم که داشتمش
و اکنون سالهاست بلکه قرن هاست که از گفتگوهای مسکوت بین من و آن آشنای پنهان می گذرد
و ما هر دو بی هیچ تمنایی چشم انتظار طلوعی مانده ایم
که آفتاب آن غروب کرده
.
امیر الموئمنین:
"تقوا دوای بیماری روحی و شفای امراض جسمانی شماست"
(برای درک جملات علی نیازی نیست هیچ محبت و یا دشمنی تلقینی با علی داشته باشید احساس آشنایی و محبت روحی را با کلام علی خواهیم یافت)
...گنج بودن و در ویرانه ماندن
وطن پرست بودن و در غربت ماندن
برای حرف های خوب برای حرف هایی که جز با "مخاطب" ویژشان
جر در برابر فهمیدن خاصشان
سر از پناهگاه پنهانی عمق هستی آدمی بر نمی کشد
و از هر فهم و چشم و گوش و احساسی دیگر می گریزد
و می ترسند
و پنهان تر می شوند
و بیشتر آزار می دهند
"مخاطب" نداشتن است
عشق داستن و زیبایی نیافتن است
زیبا بودن و عشق نجستن است
نیمه بودن است
نا تمام زیستن است
بی انتظار گشتن است
چنگ بودن و نوازنده نداشتن است
قلم داشتن و ننوشتن است
برای هیچکس بودن است
برای زنده بودن کسی نداشتن است
بی ایمان بودن است
بی بند و بی پیوند آواری بودن است
جهت نداشتن است
زندگی کردن و برای نداشتن است
دل به هیچ پیوندی نبستن است
و جهان به هیچ پیمانی گرم نداشتن است...