این تلاطم تو را می شکند
کج مشو
تکیه مکن
من با پامال کردن خود تو را کمک می کنم تا روی پای خودت بایستی
تکیه گاه مخواهی
خودت باشی
بی نیاز
بی انتظار
نومید
آرام
بزرگ
نیرومند
درونی مملو از خویشتن
شسته از رنگها و چهره ها و دیگرها و حتی امید به دیگری
به جایی برسی که با همه در آمیزی و با همه بیگانه باشی
همه تو را آشنای خویش بیابند و در میان خویش و با خویش
و تو جز با خودت نباشی
و جز آشنای آن خود بزرگت که سر به ابتذال دلبستگی و نیاز فرود نمی آورد نگردی
و تو تکیه گاه افتادن ها شوی
لذت های ناشناخته و بلندی را به جانت بریزم
بزرگتر از لذت دوست داشتن و عشق
لذت اندیشیدن
نه فکر کردن در این ویرانه های متعفن تاجرانه
لذت پرواز
تو چه می دانی که پرواز گرفتن اندیشه سخت زیبا و سخت متعالی و
عزیز در آن فضا نمی پرد یعنی چه؟
مهربانی آرام می کند
قصه خاموش می کند
نوازش مست می کند
رویا غرق می کند
دامان خواب می کند
ایمان مطمئن می کند
شعر نرم می کند
خاطره گرم می کند
خیال نشئه می آورد
یاد در بند می کشد
امید پیوند می دهد
آرزو خلسه می زاید
عشق تسلیم می کند
دوست داشتن رام می کند...
او مردی در خویش بود و با خویش محشور
کسانیکه خود بسیارند نیاری به هم وطن ندارند
کسانیکه خود آزادند از زندان به ستوه نمی آیند
آدمهای اندکند که به ازدحام محتاجند
کسانیکه خود هیچند می کوشند در دیگران غرق شوند
در آنجاست که پوچی خود را احساس نمی کنند
خلا محض...
اگر روزی بنا شد
در دادگاه دنیا محکوم شوم
از میان تلاش برای تبرئه کردن خود و
اختیار سکوت
دومی را انتخاب می کنم.
الفت دیرینه من و سکوت سالهاست که پابرجاست
ولی قدمت پیوند ما از مرز قرن ها نیز گذشته
و زمان در این هم پیمانی بی نسیب مانده
چراکه پیوندی که نشاءت گرفته از ایمان باشد زمان نمی شناسد.
و سکوت همه ایمان من بود در این محکمه ناعادلانه....