تبليغاتX
رنج های بودن
خلا’ مذهب

خیلی خستم...خیلی
ایده هایی برای تولید مذاهبی که صرفا" کاربردی جز پر کردن خلا های روحی و تسلیت بخش عقده های روانی ندارد
ذهن من رو سخت آشفته کرده بود. خدا را هم به عنوان کالای مصرفی در فروشگاه های شیک و فریبنده مذاهب خرید و فروش کردن و در سبد مصرفی حل معضلات و نگرانی های فصلی انسان قرن بیستم ریختن کار عادلانه ای نبود و بقول تاگور "آنها دینشان عشقشان و خدایشان نیز برای چیزی ست
ابزارکاریست راه مقصودی و پول معامله ایست
پرستشی بی برای و پیوندی بی چرا در فهمیدنشان در باورشان و در صبرشان نمی گنجد". خیلی خسته ام...خیلی

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:36  توسط وحید  | 

تنهایی در انبوه جمعیت

شمع تنها وموجودی هست در این عالم که در انبوه جمع تنهاست
در بحبوحه خلق ساکت
قلب انجمن است و بیگانه با انجمن
او را همه میستایند و شاعران او را می پرستند
...و او در جمع ستایشگرانش در جمع پرستندگانش غریب است

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:35  توسط وحید  | 

سکوت

آرامش


...و خدا گمشده ای داشت هر کسی دوتاست و خدا یکی بود هر کس به اندازه ای که احساسش میکنند هست هر کسی را نه بدانگونه که هست احساسش می کنند بدانگونه که احساسش می کنند هست
 
2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 22:38  توسط وحید  | 

خدایا...

 

بودن تو خود نیاز به تو را در من آفریده است...دردم بی کسی نیست که تو کسم باشی بی تویی است که اگر نبودی کم نبود 
بودن تو خود نیاز به تو را در من آفریده است...دردم بی کسی نیست که تو کسم باشی بی تویی است که اگر نبودی کم نبود
2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 22:30  توسط وحید  | 

آدمها و حرفها

چقدرآادمهاي متوسط و متوسط رو به پاييني هستند اينها. اينها كه وقتي اجبارا تنها ميشوند در خلوت خاليشان حرفي براي گفتن با خود ندارند . خاليند از هر عمقي و از خودشان هيچ دركي ندارند به جز يك مشت احساس يخ زودگذر نارنجي! و من از ديدنشان حالم بهم ميخورد....واي
2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 22:9  توسط وحید  | 

گمشده من


...کلمه هایی که پاره های بودن آدمی اند... اینآن همواره در جستجوی مخاطب خویشند اگر یافتند یافته می شوند و در صمیم وجدان او آرام می شوند و اگر مخاطب خویش را نیافتند نیستند ...و اگر او را گم کردند روح را از درون به آتش می کشانند و خداوند برای نگفتن حرفهای بسیار داشت که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟ ...هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 22:9  توسط وحید  | 

يه شعر كوچولو

من به خوبی میدانم.....
که ورای من و تو
هستی هست
عشق ما می میرد مگر ازاد شود
رفتنت رنج من است
رنج من عشق من است
پس رهایت خواهم کرد
که تو را ازاد دوست میدارم

2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 22:8  توسط وحید  | 

برای هیچکس

در آغاز هیچ نبود کلمه بود و آن کلمه هم خدا بود و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه میتواند بود و خدا یکی بود و جز خدا هیچکس نبود و با نبودن چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و با او عدم و عدم گوش نداشت حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرفهایی هست برای نگفتن حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند حرفهای شگفت زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهای بیتاب و طاقت فرسا همین هایند ...که همچون شرارهای آتش بی قرارند

2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 22:8  توسط وحید  | 

من و تو

و من در انبوه جمعيت تنهايي خويش تو را ديدم
تو را
آري تو را كه خواستم و نفهميدي
داشتم و نديدي
آمدم و نيامدي
رفتم و ايستادي
گريستم و نگاه كردي
و فهميدي هيچ نگفتي
و اكنون كه قرن هاست از اين سكوت آشناي من و تو ميگذرد بايكديگر اما بي هم به دنبال راز اين جدا ماندن نه ناتمام ماندن ميگرديم وهيچ نميابيم....

2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 22:5  توسط وحید  |