می نوش که ندانی ز کجا آمده ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
این قافله عمر عجب می گذرد
خوش باش دمی که با طرب کی گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
(خیام)
اگر از بین رفت
بازگشت
ندارد
که آدمی از بودن خویش شرمسار باشد
بیچارگی آدم تا کجا؟
بودن خود دردیست و نیستی دردی دگر...
بودن
دیدن
. فهمیدن. . .
لاابالی نیستم
چیز دیگری به ذهنم نرسید ار نگاه کردنتان
به صفحه موبایلم...
زبانم تلخ است
نرنجید
...
آنقدر منتظر پارسال ماندم
که مهلتم تمام شد
و کسی نگفت که پارسال رفته
و در دیروز مردم
گله ای نیست
شما خوش باشید !
که در میان آجرهای کهنه آشیان داشت
خیالم را از اینجا دودره کرد !
هر زمانی که خواستم از خدا تصویر ذهنی بسازم تبدیل شد به یک تابوی قدیمی که حتی دوست داشتنش بدون هیچ خواستن دیگه ای محال بود
اما تو لحظه هایی که از درد تنهایی احساس تو خودم می چیدم
درست تو همون لحظاتی که تو عمق تاریک وجودم بدون هیچ پیش زمینه ای و گذشته ای
حرکت می کردم
حسی داشتم نمی دونم از کجا بود از چه جنسی بود؟
فقط می دونم چی نبود...
از جنس خیال نیست
از جنس تلقین و وهم نیست
شاید اسمشو بشه گذاشت شعور
یا درک ...نمی دونم
فقط میدونم حسی صمیمی جاری شده بود مییون
سکوت من و محیط
حسی بود که تمام وجود به یکباره تبدیل به ذره ای میشد و
تو رو غرق می کرد در یک کل حقیقی
............هر چی تلاش کردم بشکنمش و تحلیلش کنم نتونستم
انگار کار احمقانه ای بود
رهاش کردم حسی رو که در هیچ فرمولی منطقی جواب نمیده
و از هیچ احساسی برای تجلیش مدد نمی گیره...
یقینا در همون جایی قرار خواهد گرفت که باید...
از همه بدتر گاو و گوسفند بار زندگی کردنه
پول
زندگی خوش.......فرزند سر به راه
آره من تو همین سن و سال کم به ته برخورداریهای دنیا رسیدم
و الان از دنیایی احساس و اندیشه می کنم که آگاهه به شرایط دور ر برش
و با دنیای بزرگانی آشنا شدم که من رو با مسولیتم آشنا کرده
........به انتهای زیباترین باغهای دنیا رسیدم و اکنون جز یک مشت
موفقیت و شکست هیچ چیز در خاطرم ندارم
پیری چه زود به سراغم اومد و زندگی کردن چون دیگران چقدر سریع در خاطرم مرد
برای خوش و خرم زندگی کردن باید از عمق هیچ احساس نکرد
............خیلی درد می کشم.....
کجا باید برم؟!
به خدای کدوم مذهب باید پناه ببرم...
خدایا من هیچ چیزی از تو نمی خوام...
می ترسم روزی بیایم و دیگر نباشی
می ترسم بخوانمت و روی برگردانی
بخواهمت و بی جواب بگذاری
میترسم روزی بیایم و دیگر کار از کار گذشته باشد
بیایم و تو رفته باشی
رفته باشی و دیگر نبینمت
ببینمت و نشناسمت
می نویسم که نماند
می نویسم که نماند و رنجم دهد
در ورای کفر ایمانی هست که در جمعیت داشتن ها کمتر می توان از آن نوشید
بی کسی محض
و من در میان کسانم بی کسم
و من آواره کوچه های بی کسی شده ام تا از تو نشانی بیایم
و از همه برخورداری ها دل بریده ام تا دلی برای دلدادن بیابم
و از جمعیت خویش پنهان شده ام تا نشانی بیابم
تا خویش را آنگونه که باید بیابم
و راه را گم کرده ام
من از برای تو تا بدین جا آمده ام
تا کفرم را به تو نشان دهم
کافر خویش را در آغوش گیر
که از برای او سرپناهی جز تو نیست
او که از خانه و کاشانه و شادی ها و لذت ها دلکنده
و در میان این ویرانه های خویش دنبال تو می گردد
و تا نبیند قرار نمی گیرد
و انس نخواهد گرفت و پیوند نخواهد بست
و آرام نخواهد شد
پس کجایی
.....
گلی گم کرده ام می جویم او را
به هر گل می رسم...........