تبليغاتX
رنج های بودن

رنج های بودن

کفرنامه

در ميان اين چهره ها او را مي جست و نمي يافتم

  • و حال در كنار اين جاده متروك كه سالهاست
  • چشم انتظلر هر قدم من
  • خود را بر خاك افكنده است
  • درمانده ام و يك گام نمي نوانم برداشت
  • و سالهاست كه ديگر مرد راهي نمي بينم
  • و شوق سفري در چهره اي نمي خوانم
  • و رده پايي بر سينه اين راه نيست
  • مرد راهي پديدار شد وپيش آمد
  • و آمد
  • و نزديك تر آمد
  • و ديدم اوست
  • اوكه آن سالها كه انبوهي همسفر بر من گرد آمده بودند و از شوق سفر مي سوختم و پاهايم پرهاي عقاب بود
  • . . .
  • در ميان اين چهره ها او را مي جست و نمي يافتم
  • و حال
  • . . .
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 18:21  توسط وحید  | 

دریاب که از او جدا خواهی رفت

دریاب که از او جدا خواهی رفت   
در پرده اسرار به فنا خواهی رفت

می نوش که ندانی ز کجا آمده ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

این قافله عمر عجب می گذرد
خوش باش دمی که با طرب کی گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد

 

 

(خیام)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:46  توسط وحید  | 

دوتا دیدن و دوتا فهمیدن است

هوس پرست و عاشق هر دو به زیبایی های معشوق نظر دارند
این بسیار ساده لوحانه است که بگوییم
!او ریبایی های اندام و ظاهر را می بیند و اوزیبایی های روح و باطن را
مسئله تقسیم نگاه است
آن زیبایی های ظاهر را می بیند اما نمی فهمد
این آها را می بیند و می فهمد
دوتا دیدن و دوتا فهمیدن است
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:44  توسط وحید  | 

بکارت

شرافت مرد همچون بکارت دختر است

اگر از بین رفت

بازگشت

ندارد

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:56  توسط وحید  | 

بودن

درد آنجا عذاب می شود

که آدمی از بودن خویش شرمسار باشد

بیچارگی آدم تا کجا؟

بودن خود دردیست و نیستی دردی دگر...

بودن

دیدن

. فهمیدن. . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 13:3  توسط وحید  | 

porno gate

چوبکاریم نکنید

لاابالی نیستم

چیز دیگری به ذهنم نرسید ار نگاه کردنتان

به صفحه موبایلم...

زبانم تلخ است

نرنجید

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:10  توسط وحید  | 

دنیا

و من تمام شدم

...

آنقدر منتظر پارسال ماندم

که مهلتم تمام شد

و کسی نگفت که پارسال رفته

و در دیروز مردم

گله ای نیست

 

شما خوش باشید !

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 19:55  توسط وحید  | 

دودره

و صدای پر کفترچاهی همسایه

 که در میان آجرهای کهنه آشیان داشت

خیالم را از اینجا دودره کرد !

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 16:12  توسط وحید  | 

صمیمی تر از یک رویا

هر زمانی که خواستم از خدا تصویر ذهنی بسازم تبدیل شد به یک تابوی قدیمی که حتی دوست داشتنش بدون هیچ خواستن دیگه ای محال بود

اما تو لحظه هایی که از درد تنهایی احساس تو خودم می چیدم

درست تو همون لحظاتی که تو عمق تاریک وجودم بدون هیچ پیش زمینه ای و گذشته ای

حرکت می کردم

حسی داشتم نمی دونم از کجا بود از چه جنسی بود؟

فقط می دونم چی نبود...

از جنس خیال نیست

از جنس تلقین و وهم نیست

شاید اسمشو بشه گذاشت شعور

یا درک ...نمی دونم

فقط میدونم حسی صمیمی جاری شده بود مییون

سکوت من و محیط

حسی بود که تمام وجود به یکباره تبدیل به ذره ای میشد و

تو رو غرق می کرد در یک کل حقیقی

............هر چی تلاش کردم بشکنمش و تحلیلش کنم نتونستم

انگار کار احمقانه ای بود

رهاش کردم حسی رو که در هیچ فرمولی منطقی جواب نمیده

و از هیچ  احساسی برای تجلیش مدد نمی گیره...

یقینا در همون جایی قرار خواهد گرفت که باید...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 14:8  توسط وحید  | 

هنوز مذهب رنگی به زندگیم نداده

از همه بدتر گاو و گوسفند بار زندگی کردنه

پول

زندگی خوش.......فرزند سر به راه

آره من تو همین سن و سال کم به ته برخورداریهای دنیا رسیدم

و الان از دنیایی احساس و اندیشه می کنم که آگاهه به شرایط دور ر برش

و با دنیای بزرگانی آشنا شدم که من رو با مسولیتم آشنا کرده

........به انتهای زیباترین باغهای دنیا رسیدم و اکنون جز یک مشت

موفقیت و شکست هیچ چیز در خاطرم ندارم

پیری چه زود به سراغم اومد و زندگی کردن چون دیگران چقدر سریع در خاطرم مرد

برای خوش و خرم زندگی کردن باید از عمق هیچ احساس نکرد

............خیلی درد می کشم.....

کجا باید برم؟!
به خدای کدوم مذهب باید پناه ببرم...

خدایا من هیچ چیزی از تو نمی خوام...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 21:41  توسط وحید  |